تكلمه: در كنار ساحل زندگي
« به كوي عشق منه بي دليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد» ... حافظ
به تماشاشي دريا در كنار ساحل ايستاده ام
آنجا به افق هاي دور نظاره گر هستم
صداي امواج، ترنم باد و باران
كوه دشت و صحرا و آبشاران
كشتي روزمره گي در كنار ساحل اميدواري
در حركت هستند به سوي مقصد زندگي
با طلوع و غروب هاي تكراري
ماه ها سپري مي شوند و شالها مي گذرند
و در امتداد بهاران، گُل ها شكوفا مي شوند
و در خزان طبيعت، برگ ها مي ريزند
و همچنان به تماشاي بيكرانه ها ايستاده ام
و آنگاه آغاز بيداري و رويش گُل هاست
كه من در جسم خود خميده ام
و چه سان زود پيري را در بر گرفته ام
گرچه هنوز هم در روح خود نظاره گر طبيعت هستم
ولي افسوس سال هاست كه من از ياد رفته ام
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی ۱۳۹۷ ساعت 18:20 توسط بیژن جورمند
|
