سخن آهنگين از باغبان طبيعت
وقتي كه باغبان براي گل ها رنج مي برد
وقتي زبهر خواب در كنار گل آرميده
وقتي زبهر خار خون از دستش چكيده
وقتي به فكر آب مبادا گل پژمرده بشه
وقتي باغبان ، عاشق گل هست و افسرده مي شه
در اين فرصت است بلبل در كنار گل به نغمه خواني
قمري به ترانه، زاغ به فكر لانه است
در اين ميان طلوع و غروب زمان سير گذرا را طي مي كنند
باغبان همواره به فكر طراوت و شادي گل هاست
او نام تمام گلها را مي داند
گل ياس و لاله، شب بو و شبنم و نسترن
شقايق و مينا و گلهاي ديگر
اما حيف كه عمر گل كوتاه است
شايد هم به همين انگيزه مي باشد كه خداوند محبت به گلها نموده
انواع رنگ هاي زيبا و قشنگ، عطر و بوي آنها
اگر گفتنه اند «تا شقايق هست بايد زندگي كرد»
اما اگر چنين بگوييم بقيه گلهاي اعتراض مي كنند چون هر گل اميد و آروزيي دارد
بهتر است بگوييم تا گل هست بايد زندگي كرد و اميدوار بود
راستي كه زندگي زيباست اي زيبا پسند
پس از بهار و تابستان طبيعت
فصل خزان از راه مي رسد
به راستي كه طبيعت زيباست
آبهاي جاري از جويبارها
چه قشنگ است شب هاي گلستان نسيم سحري
آن آسمون آبي با ستاره هاي درخشان
و ماه تابان همراه با سكوت طبيعت
در فصل خزان ريزش برگها
تغيير لباس طبيعت مي گويند
پاييز غم انگيز است
ولي نه، پاييز دل انگيز است
وقت شعر و شاعري در وصف خالق هستي و معرفت و قدرت پروردگار
شايد در عريان شدن طبيعت حكمتي وجود دارد كه فكر ما از درك آن عاجز است
شايد هم مي دانند كه جامه نو در انتظار آنهاست
و اين اميد هم در عالم هستي وجود دارد
چون ما هيچ هستيم و همه چيز از اوست
بله كم كم فصل خزان و پرپر شدن گلها و ريزش برگها فرا مي رسد
ديگر بلبل جايي براي ماند ندارد هر پرنده به سويي پرواز مي كند و
باغبان با كمر خميده راهي خانه مي شود.
پس از آن زمستان و سرما و برف و باران
انگار كه جامه سفيد طبيعت لباس احرام آنهاست
و شكرگزاري در مقابل يگانه معبود و محبوب خود خالق هستي مي باشد
شايد همه اين ها كه نوشتم صورت شبيه بود
شايد نشانه مهر و محبت بود چون فقط در طبيعت حقيقت وجود دارد
بيانگر عطوفت، پاكي و مهرباني بود
درس عبرت براي ما آدميان بود كه بدانيم هيچ چيز بهتر از صداقت و راستي و يكرنگي نيست
و شايد هم بشر عشق را از طبيعت آموخته
براي نمونه عشق بلبل به گل
اما ترك گل و هجران چه سخت است
آيا بلبل بي وفا بود يا گل ؟
يا اينكه نمايانگر عشق ليلي و مجنون است
و شايد هم شيرين و فرهاد و يادگار بيستون باشد
شايد هم يادگار گنبد دوار باشد
ويا اينكه خسرو شيرين يوسف و زليخا
و اما پس از خزان طبيعت، بهار مي آيد
و صد افسوس كه خزان عمر انسان بهاري ندارد
از سرو آموختيم استقامت و ايستادگي را
از بيد مجنون آموختيم تواضع و فروتني را
از خار آموختم دفاع در مقابل دشمن را
از پرپر شدن گل آموختم حقيقت و صداق را
از شمع آموختم سوختن را
از پروانه آموختم رسم وفاداري را
هميشه گل باشيد اما اميدوارم عمرتان مثل گل كوتاه نباشد.
